عرفان حقیقی و عرفان شیطانی در عصر آخرالزمان
فهرست مطالب
عرفان حقیقی
38- در عصر ما ، ابلیسی لطیف تر و ضدّ انسانی تر از آن چیزی که امروزه در بازار «عرفان» نام گرفته است وجود ندارد .
عرفان حقیقی چیزی جز شناخت گناه و رگ و ریشه های آن در وجود نیست .
39- و نیز اینکه حقیقتی ناب تر و مظلومتر و مهجورتر از عرفان نیست که هم از جانب عامّۀ مردم و شیّادان مورد چنین سوء استفادۀ پلیدی قرار گرفته است و هم از جانب به اصطلاح فقها و علمای دین و شرع . و اینست که در بحران و قحطی معنویّت و دین قرار داریم .
40- آدمی در مواجهه با عشق ، مرگ ، رؤیاها و آرزوهای محال خویش است که مرتکب گناه می شود و همین امر منشأ رازواری و سرّسازی است تا بدینوسیله گناهانی که جان و دل و وجدان را می آزارند تا ابد در پردۀ ظلمت و جهالت و نسیان بمانند و بتدریج فراموش و نابود شوند ولی هرگز نابود نمی شوند و در اعماق آدمی روح و دل و جان و وجدان و آگاهی او را چون خوره می تراشند و تمام وجود را چرکین و ظلمانی و دیوانه می سازند . بنابراین گناه پذیری بمعنای درک و پذیرش مسئولیت اعمال زشت و جاهلانۀ خویشتن اساس تفکّر و مکاشفه و معرفت و هدایت است. آنکه برای خود گناه سراغ ندارد بسوی تجاهل و حماقت و جنون می رود و نام این واقعه را راز و اسرار و عرفان و سرنوشت و طلسم می نهد .
41- شناخت و کشف رگ و ریشه های گناه در اعماق نفس خویشتن همان نقب زدن در قلب جهل و ظلمت نفس است زیرا گناه سر برآورده از جهل است .
42- پس درک حقیقت گناه و تقبّل مسئولیت آن و آنرا از خود دانستن و فرافکنی نکردن سرآغاز معرفت و علم النّفس و بخود – آئی و فائق آمدن بر جهل خویش است . خرافه محصول تلاش انسان برای انکار گناهان خود است و محوّل کردن عذاب خود به اموری نامربوط به خود: انکار خدا!
43- کسی که اصلاً معنائی بنام گناه را در خود نمی پذیرد معرفت ناپذیر و حامی جهل در خویشتن است . علم در نزد چنین آدمی چیزی جز مجموعه ای از فوت و فن نیست که بواسطۀ آن بتواند عذابهای ناشی از گناه و جهل خود را بپوشاند یا تخفیف دهد یعنی این علم ضدّ علم است که همچنان مشغول بیگانه سازی انسان از خویشتن می باشد . این علم ضدّ انسان است و ضدّ حقیقت و ضدّ خدا و دین و مسئولیت . و لذا همۀ حامیان و پیروان این علوم امروزه در خصومت با دین و مسئولیت انسانی قرار گرفته اند . برخی علناً و مستقیم و برخی هم غیر مستقیم (منافقان) .
44- کسی که برای خود گناه سراغ ندارد یعنی جهلی در خود نمی بیند پس از علم و معرفت بیگانه است و هرگز رشد انسانی و معنوی ندارد . زیرا گناه و عذاب حاصل از آن زبان جهل است که با صاحبش سخن می گوید و او را دعوت به شناخت و تأمل می کند .
اینست که مثلاً علی (ع) که سلطان علم و معرفت است بیش از هر کسی از گناهان خود می هراسد و می نالد .
خرافات
45- اینست که این تقدیس کنندگان و سرّ سازان و راز بافان گناهان خویش به اشدّ خرافات مبتلا می شوند که حاصل اشدّ عذابهای حاصل از گناه است . و این همان شیطان زده گی است .
یعنی آنانکه اصل گناه و وجود شیطان را منکر بودند به تسخیر شیطان درآمده و به شیّادانی بنام جن گیر و دعا نویس مبتلا شده اند. نگاه کنید که عصر آزادی بی قید و شرط ،رابطۀ مستقیمی با ظهور خرافات مدرن دارد.
46- یعنی مکتب اصالت نفهمی (خرافه پرستی) محصول انکار وجود شیطان و معنای گناه است و این همان کفر اندر کفر است که دعوی دین و مذهب هم دارد که بزرگترین لکّۀ ننگ و فسادی است که بر دامن دین نشسته است و دعوی #عرفان هم دارد .
«آنچه که من می کشم عذاب گناه من نیست بلکه یک کسی یا نیروی غیبی با من عداوت کرده است» . این حرف خرافاتی است .
47- یعنی میزان رشد خرافه در هر فرد و جامعه ای نشان دهندۀ میزان رشد گناه است که البتّه امروزه بایستی دکانهای روانکاوی و مشاوره و روان درمانی های جدید را هم شعبات مدرن و اروپائی همان #خرافه و #دعانویسی و جن گیری دانست که کاری جز تقدیس و توجیه گناه برای بیمار ندارند که عملاً فقط استفاده از روان گردانهاست که موقتاً کارگشائی می کند .
یعنی خود فریبی و تجاهل و خود احمق سازی را به کمال می رساند که فرد بکلّی از تمامیّت روح و روان خود بیگانه شود و همه چیز را به نسیان سپارد ولی این محال است . این روان گردانها به مثابۀ میوۀ درخت زقوم هستند که موقتاً عذاب را کاهش می دهند ولی بزودی دوباره عود می کند و شدیدتر از قبل می شود .[1]

خودشناسی و خود فریبی
و انسان همانطور که همواره نشان داده ایم موجودی ذاتاً بیخود است و ما این بیخودی را بی وجودی هم نامیده ایم یعنی هرچه که بر خود نظر می کند بیشتر می بیند که خودش نیست و هر چه خود را بی خود تر می یابد و بیخودی اش را می یابد مست تر می شود و غرق در لذت و مستی ذاتی خود می گردد.
بنابراین انسان بمیزانی که پشت به خود می باشد ، پشت به مستی و لذت ذاتی خود می باشد و لذا در رنج می افتد و روی بسوی عیش و لذایذ و مستی های تصنعی می نماید که در آنجا به اشد رنجها مبتلا می گردد.
لذت و مستی درونی و بیرونی
پس لذت و مستی درونی داریم و بیرونی: لذت معرفتی و لذت بی معرفتی. شراب بی جام و شراب با جام. شراب خودی و شراب بیگانه: شراب بیدار کننده و شراب در خواب کننده. لذت بی رنج و لذت رنج آور : لذت بی ابزار و لذت بواسطه ابزار. لذت بی نیاز کننده و لذت اعتیاد آور:
لذت حاصل از خودشناسی (عرفان) و لذت حاصل از خود – فریبی.
دروغین بودن ادعای عرفانی برخی از فرقه های درویشی
انسان به این دلیل موجودی لذت طلب است که ذاتا مست و غرق در لذت است زیرا بی خود است در مقابل خود. این از خود – بیگانگی ذاتی که بواسطه معرفت نفس کشف و درک و تصدیق می شود سرچشمه مستی اوست.
و بمیزانی که از این بی خودی رویگردان است خمار است و در جستجوی رفع این خماری در بیرون. و این راه رنج وعذاب و وابستگی هاست.
از همین نکته بوضوح می توان دروغین بودن ادعای عرفانی برخی از فرقه های درویشی را درک نمود زیرا اگر راست می گفتند از مخدرات بی نیاز می بودند نه غرق در مخدرات.
پس باید گفت انسانی که میلی به رویکرد به خویشتن و شناخت خویشتن ندارد و نمی خواهد بی خودی یعنی بی اراده گی و یعنی بی وجودی خود را ببیند و حقش را درک و تصدیق کند، پشت به لذت و مستی ذاتی خود نموده است.
و لذا دچار رنج و خماری شده وبه سوی ابزارهای عیش آفرین بیرونی می رود و در آنجا بواسطه گرفتاریها و وابستگی ها و انواع عادت ها و اعتیادها مجبور می شود آن بیخودی و بی وجودی انکار نموده خود را درک و تصدیق کند که اینهم بندرت رخ میدهد که تصدیق نماید زیرا اگر تصدیق کند از بند آن بستگی ها و اعتیادها رها می گردد و روی به خود می کند، یعنی به آن بی خودی ذاتی خویش. پس رنج که اساساً همان رنج عادت و بستگی و دریوزه گی و خماری است، همانا حق انکار لذت ذاتی خویشتن است، انکار بیخودی و مدهوشی خود در مقابل خود ذاتی خویشتن که همان خداست.
*
و اما آن انسان اهل معرفت نفس که غرق در لذت حاصل از مستی حاصل از تماشای بی خودی خویشتن است، نیز بی رنج نیست، رنج اراده به خود شدن یعنی یگانه شدن. و البته این رنجی خاص الخاص و خارق العاده می باشد که مطلقاً قابل توصیف نیست، و رنج عارفانه است که تماماً احیا کننده تن و روان اوست و نه مستهلک کننده آن. رنجی زنده کننده و هستی بخش است که هرگز انسان کمترین میلی به از دست دادنش ندارد و بلکه به آن رنج عشق می ورزد و اصلاً این رنج همان عشق است. عشق به یگانه و وحدانیت وجود. عشق به خدا. حق لذت از لذت حق است. لذت یگانگی. تنها رنجی که عین لذت است.

پس در همه حال لذت و رنج حق یکدیگرند. و انسان هر چه بر این حق آگاهتر می شود و آن را تصدیق می کند یگانگی آن را واضح تر می یابد و بدینگونه به حق نزدیکتر می شود. یعنی خود یگانه تر می شود. تا آنجا که مظهر حق می شود، حق هر لذت و رنجی.[2]
زندگاني عرفاني
1- بسياري بر اين پندارند كه زندگي عرفاني يك زندگي مملو از جادو و كرامات و اعمال و حوادث ماوراي طبيعي و ماجراجوئيهاي متافيزيكي و حشر با موجودات غيبي و خلاصه اينكه با فوت و ورد و سحر و كرامات زيستن!
و زندگينامه اينجانب متأسفانه در برخي اين پندار باطل را تشديد هم نموده است.
در حاليكه بارها گفته ام و بار دگر مي گويم كه بنده هرگز به جستجوي اين وقايع ماوراي طبيعي نبوده و بلكه اصلاً باوري هم به اين امور نداشته ام ولي در سير حق جوئي و خودشناسي ام اين وقايع ناخواسته پيش رويم رخ نموده اند كه تا مدتها آنها را انكار و از خودم هم پنهان مي كردم تا اينكه آنقدر بر من فشار آورد كه مجبور به اذعان و اعتراف و شرح و تبيين اين امور شدم و دانستم كه اين امور شخصي نيست كه اختيارش با من باشد كه بگويم يا نگويم: پس نعمات پروردگارت را بازگو كن الضحي11-
2- و علاوه بر اين همانطور كه مكرراً گفته ام عمده اين وقايع غيبي و مشاهدات قدسي در مدت حدود سه سال در سرآغاز واقعه نزول روح و ذكر، يكجا رخ نمودند و تقريباً تمام شدند كه فقط حجت ها و آيات و بيناتي بودند كه تحت الشعاع قدرت ايمان و يقين و انوارشان تا كنون توانسته ام معارف آخرالزمان را تبيين نمايم و اينك حدود ده سال است كه جز چند مورد انگشت شمار، هيچ مشاهده ماوراي طبيعي نداشته و مثل عامه مردمان زندگي مي كنم درست بر روي زمين و با عرف و شرع و همه گرفتاريهائي كه همه دارند. منتهي فقط نگاه و فهم و احساس من از زندگي مختص خودم هستند كه عين اين معارف مي باشند.
3- پس اگر پنداري كه بنده در هوا مي پرم و با عوالم غيب و جن و پري سر و كار دارم و از عالم غيب برايم غذا مي آورند و با فوت و ورد مسائل خودم را حل و فصل مي كنم بكلي بيراهه رفته اي و گمراهي.
هدف از عرفان
4- بخداي محمد ص و علي ع سوگند كه هدف از عرفان و حكمت و تعالي روحاني در حيات دنيا اين نيست كه زندگي ماوراي طبيعي و غيرعادي و نامرئي داشته باشي و همچون جن زندگي كني.
بلكه هدف از مشاهدات غيبي و درك و شهود ماوراي طبيعي اينست كه در حيات دنيا مثل مابقي مردمان ولي پاك و خداپسندانه زندگي كني و تن به ذلت و ظلم نسپاري و بنده شيطان نباشي و با عقل و معرفت و معنويت، حيات دنيوي خود را مديريت نمائي و بازيچه جهل و تبليغات و مردم پرستي و زرق و برق نشوي.
5- زندگي عرفاني، زندگي ماوراي طبيعي نيست بلكه اتفاقاً و اتفاقاً زندگي كاملاً طبيعي است زيرا ماوراي طبيعت در ذات طبيعت نهفته است و هر نوري از ذات طبيعت چون برتابد، طبيعت را طبيعي تر و لطيف تر و عميق تر و زيباتر و مقدس تر و الهي مي سازد يعني بهشتي مي كند.
6- زندگي عرفاني، زندگي سراسر لطف و رحمت و محبت و معرفت و مكاشفه و تازگي و بدعت و خلقت جديد و خلاّق است و نه زندگي عجيب و غريب با سحر و جادو!
7- زندگي عرفاني، زندگي در انزوا و دخمه و رياضت نيست و اگر هم شب زنده داري و رياضت و چله نشيني هست به عنوان وسيله اي براي تعالي زندگي روزمره است و نه هدف.
8- عرفان حربه اي براي تحقير و توهين به عوام و خودبرتربيني و خودشيفتگي نيست كه اين مذهب ابليس است.
تقليد از آداب و سرنوشت عرفا
9- اگر برخي از بزرگان و عارفان، سرنوشت هائي ويژه و عجيب داشته اند خود به صورت سناريو شكل نداده اند بلكه تسليم رضاي خدا بوده اند به دليل رسالت ويژه اي كه خداوند بر دوش آنها نهاده است.
پس تقليد از آداب و سرنوشت عرفا، يك ماليخولياي خطرناك و القاي شيطان است از آن سخت برحذر باشيد.
10- بدان كه زندگي عرفاني، پيشرفته ترين مرحله از زندگي ديني و معنوي است نه مكتب و مذهب ويژه اي جداي دين و وراي سنت انبياي الهي!
11- زندگي عرفاني يعني زندگي اي كه در جاي جاي آن حضور خداوند درك و تصديق مي شود و انسان در خدمت خدايش زيست مي كند.
پس زندگي عرفاني همان دين خالص است پس زندگي عرفاني زندگي الهي است زندگي براي خداست نه براي بولهوسي خود!
12- در زندگي عرفاني، فرد بسته به اينكه در كداميك از مراحل سلوك قرار گرفته، همواره در تعامل بين خود- خدا-خلق عمل و تأمل دارد.
يعني در عملي بين خود و خلق، نشان و امري از خدا را جستجو مي كند و خلاصه اينكه در همه جنبه هاي زندگيش حكمتي از حق و حضوري از خداوند را مي بيند و هيچ فكر و كار و حادثه اي تهي از اين امر نيست.
13- در زندگي عرفاني، فرد در لحظه به لحظه خواب و بيداريش به جستجوي خدا و ديدار با اوست و جز خدا نمي يابد چه در خود و زندگيش و چه در مردمان و روزگارشان.
14- زندگي عرفاني، لحظه اي تهي از تفكر و معرفت و كشف و شهود حق نيست.
15- زندگي عرفاني، زيستن با خداست، در خدا و براي خدا و به سوي خدا! زندگي عرفاني، زندگاني خدا در بشر است تا آنگاه كه از بشر رخ نمايد.
16- زندگي عرفاني، زندگي براي خدا و در جستجوي اوست. پس زندگي عرفاني همان زندگاني است كه خداوند به خاطرش انسان و جهان و زندگي را آفريده است. پس زندگي عرفاني تنها نوع زندگي بر حق است كه لايق انسان است و زندگي غير از اين به بطالت و بيهودگي است.
17- زندگي عرفاني، زندگي در جستجوي معناي و علت و مقصود زندگيست و حق زندگي كه زندگي چيست! زندگي، خداست زيرا زنده فقط خداست.
18- عرفان يعني شناخت! زندگي عرفاني، زندگي براي شناختن است بخصوص شناخت اصل زندگي!
مراحل زندگی عرفانی
19- زندگي عرفاني چند مرحله دارد:
حركت به سوي خدا، رسيدن به خدا و زيستن با او و در او، و سپس بازگشت از او به سوي خلق جهت شناساندن او به خلق و خلق را به سوي او به حركت در آوردن و همه خلق را عرفاني كردن!
20- هركه براي خدا زندگي كند خداوند خودش را به او مي شناساند و مي نماياند و او را به سوي خودش بالا مي برد و در نزد خودش عزيز و پاك و عاشق و عارف و كريم مي سازد و سپس او را به سوي مردم بازمي گرداند و از وجود او با مردمان سخن مي كند و خود را از وجود او به مردم مي شناساند.
دام شيطان
21- آنكه در جستجوي كرامات و مكاشفات و سحر و قدرتهاي خارق العاده و ظهور و بروز متافيزيكي است در دام شيطان است.
22- ولي اين مراحل چندگانه حيات عرفاني مطلقاً همچون آموزشهاي كلاسيك قابل طبقه بندي و كلاسه شدن نيست. و بلكه همه اين مراحل نيز در آن واحد در همه مراحلش دخيل و حضور دارد. يعني آدمي به ميزاني كه به سوي خدايش در حركت است نيز همّ و غم معرفي همانقدر معارفي كه حاصل نموده به مردم را دارد زيرا شوق شناختن و شناخته شدن و شناساندن امري واحد در جان اهل معرفت است.
23- و مسئله ديگر در زندگي عرفاني اينست كه كپي برداري و تقليد كوركورانه و از راه دور از سائر عارفان امري بسيار گمراه كننده است الا اطاعت و ارادت در رابطه با پير طريقت!
24- و بدان كه محال است يك زندگي عرفاني فاقد پير طريقت امكانپذير باشد مگر اينكه غرق در توهم و فريب و شيطان زدگي است. اين پير طريقت يا حضرت خضر و اتصال مستقيم با امام زمان است كه اين روش مختص انگشت شماري در هر دوران است كه از دوره كودكي تحت تعاليم ويژه غيبي و الهي بوده اند و يا اطاعت و ارادت در رابطه با يكي از اين اولياي ويژه! [3]
عرفان شیطانی و عرفان رضوانی
1-عجب است از دریای ادبیّات عرفانی و گزارش سیر و سلوک روحانی در اعماق نفس انسانی هیچ اثر و گزارشی از شیطان و شیطان شناسی نیست .
گوئی عرفای ما فقط با ملائک و عوالم جبروت و لاهوت سروکار داشته اند و هیچ گذری بر شیطان و نفس امّارۀ خود نداشته اند و به ناگاه و به نیم نظری از ناسوت به لاهوت پرتاب شده اند و اینست که این ادبیات و معارف را جز خودشان فهم نمی کنند ولی مسئله اینست که پس برای چه عمری هدر داده و این گزارشات را نوشته اند . زیرا آنکه خود عارف است و این عوالم را سیر و طی نموده که نیازی به گزارش دیگران ندارد
نفس امّاره و شیطان
و اگر نه برای یک مبتدی بایستی از نفس امّاره و شیطان و انواع حیله ها و ترفندها و لطایف وسوسه ها و القائات شیطان سخن گفت تا او اول شیطان را که در لحظات زندگی روزمره اش فرمان میراند بشناسد تا بتواند از چنگش خود را برهاند و سپس به عوالم ملکوت و بالاتر راه یابد .
اینست که این ادبیات ملکوتی عملاً هیچ بنی بشری را بکار نیامده و نخواهد آمد ، الّا رونق بازار دکانهای دجالی است و یا موضوع کسب و کار اهالی مدرسه و مواد اولیۀ تفسیر شرق شناسان و اسلام شناسان و اسطوره سازان ادبی که عملاً در خدمت تلبیس ابلیس است و بس. و تنها خدمتش به مردم اینست که در قبال ادعاهای هورقلیائی و جبروتی آنان در احساس حقارت ابدی ساقط شده و تسلیم یأس ابلیس شوند .
2-در قیاس با آن نوع ادبیّات عرفانی است که چه بسا بر ما اشکال می گیرند که : این چه نوع عرفانی است که فقط از پستی ها و فلاکت ها و حماقت ها و جنون ها و جنایات نفس سخن میگوید و جهنّم را به تصویر می کشد و آدم را از هر چه عرفان بیزار می کند!!
3-ثلث اوّل و ثلث آخر سیر و سلوک عرفانی تمامی اخبار و آثار ناسوت و حیوانیّت و شرارت نفس است هم در سیر از خلق به حق و هم در رجعت از حق به سوی خلق . فقط در ثلث وسط واقعۀ سیر از حق در حق است که تماماً مشاهدات بهشتی و ملکوتی و لاهوتی است .
گویا عارفان ما از اول و آخر این راه خبر نداشته اند یا نداده اند و فقط وسط واقعه را گرفته اند و جز از نور و حور سخن نگفته اند .
آدمی گاه در اصل درستی این واقعه و سیر و سلوک تردید می کند. چگونه می شود آدم بناگاه بر عرش باشد و جز عشق نیابد .
4-اینست که فاصلۀ عارفان ما از مردم براستی از عرش تا فرش است . زیرا هیچ گزارشی از راه طی شده ننموده اند و اگر کسانی چون عطار در منطق الطیر سخن گفته اند به افسانه و استعاره و زبان پرنده و درنده است و نه بشر.
بجای آنکه زن، دیو و دد و فرشته و خدا را به زبان انسان برگردانند زبان انسان را به منطق و الفاظ اجنّه و ملائک و حیوانات آورده اند و حالا یک مترجم می خواهد تا زبان آنها را به بشریت برگرداند که منظور از هورقلیا و کوه قاف و سیمرغ و هدهد و ترکیب اوخمایی و هیکل شعشعانی چیست .
عرفان شیطانی
5-عرفان شیطانی همان عرفان انکار و گلایه و مکر و خدعه و خودفریبی و مالیخولیا و جنایت است . یعنی عرفان واقعیّت زندگی میلیاردها انسان بر روی زمین است .
6-چگونه است که اینهمه انسان بر روی زمین آمده و رفته و هست و خواهد بود ، عرفان و راز و رمزی ندارند و حیوانات و ستارگان و ملائک آنهمه عرفان دارند در حالیکه بقول خود این عارفان کل کائنات برای این مردمان آفریده شده و در تسخیر آنان است .
چطور است که مردم دارای هیچ راز و حقیقت و متافیزیکی نیستند و در هفت زمین و آسمان آدرس و نشان و ردپائی ندارند و میلیارد میلیارد آنها به اندازۀ یک پر سیمرغ افسانه ای نمی ارزد . بی شک این عرفان قرآنی نیست و اصلاً عرفان طبق ادعای خود عارفان هم نیست که انسان را ذات موجودات می داند که در هر چیزی بر جای واجب الوجود نشسته است .
7-درست به همین دلیل است که وقتی از اسرار پائین تنه و شکم و اعضاء و جوارح و مسائل اقتصادی و جنسی و جنونی و جنائی می نویسیم در حیرت می شوند که : این چه عرفان من درآوردی است ، این بدعت است ، این حرفها چه ربطی به عرفان دارد ، عرفان همه عشق و حال و حق و نور و جلال و جبروت است و … .
8-ما هم می گوئیم که حرفهای شما به هر چیزی ربط داشته باشد به انسان ربطی ندارد و عرفان انسان نیست، بلکه عرفان شاهان و خوانین و درباریان در پای منقل است و لذا بدون وافور نمی شود با این عرفان رابطه ای برقرار کرد. تازه حالا هم که اکثر مردم پای منقلند باز هم عرفان شما بدردشان نمی خورد و از عرفان گوگوش و داریوش و بیتل ها فیض می برند و البته عرفان مدرن پورنو که طبقۀ هفتم بهشت را در مقابل دیدگان مردم نقد می سازد .
9-همین عرفا و بانیان عرفان یعنی امامان ما می گویند که 999 مرتبه از هزار وادی عشق و عرفان تماماً ابلیس شناسی است و فقط پلۀ آخر است که خداشناسی است . حال چطور می شود که این عرفانهای مشهور و کهن ما درست بعکس گزارش کرده اند و حتّی یک پله از این نردبان هم شیطان شناسی ندارد .
10- ادبیات عرفانی ما ، الفبای خواندن و نوشتن و چهار عمل اصلی سیر و سلوک را ندارد .
همۀ تعالیم عرفانی ما از حوزه و دانشگاه و خانقاه بیدرنگ از تخصص شروع می کنند که چطور می شود که عارف شد و خدا را دید . هرگز سخن از آدم شدن و از حیوانیّت و دجّالیت و جنون و شیطنت رها شدن در میان نیست .
از هزاران درد بی درمان مردمان سخن نیست . و اینست که محصلین عرفان ما همه باید اشراف و شاهان باشند که جز خود خدا هیچ کم و کسر دیگری ندارند و البته منظور اینست که حالا چطور می شود خود خدا شد و کائنات را به یک لقمه بلعید . پس این عرفان سلطانی و جهانخوارانه و شیطانی است .
11- عرفا اوصیای امامان در میان مردمند نه اوصیای سلاطین . ولی بنظر می رسد که دوّمی درست تر باشد و به همین دلیل همۀ آنها دارای لقب ” شاه ” هستند که به علی چسبانیده شده است که کسی شک نکند که فلان علیشاه چه منظوری دارد . و لذا فقط باید دست بوسید و حق حساب را داد تا عرفان در عالم خواب حواله شود !! و اگر هم حواله نشد در ادای ورد از مخرج حنجره یک مشکل فنّی پیش آمده که باید کفّاره اش پرداخت شود و … .
12- سهروردی در حکمت الاشراق ، ملاصدرا در اسفار و بوعلی در اشارات براستی از چه سخن میگویند. از کابوسی سخن میگویند که در فقدان عرفان دچارش شده و بختک خدایان یونان و هند آنی روحشان را آزاد نمی گذارد.
و اینست که نهایتاً به رمان نویسی پرداخته اند. که صد رحمت به رمانهای اروپائی که لااقل مردم و هر کسی به قدر فهمش چیزی مییابد. براستی کدام ایرانی یا مسلمانی رمان “حی ابن یقظان ” را که هزار سال پیش نوشته شده خوانده است . این کمال نبوغ یک داستان پرداز است ولی نه عرفان . بوعلی پزشکی بود که به داستان نویسی رونمود مثل چخوف . او نه حکیم بود و نه عارف . چخوف حکیم تر از بوعلی است .
13- اگر کسی بخواهد از آثار این بزرگان یک فیلم تهیه کند از جنس فیلم ” جنگ ستارگان ” از آب درمی آید .
عرفان یعنی
14- عرفانی که انسان را از واقعیت زندگی خود غافل و بیگانه سازد ، بی شک عرفان شیطان است .
عرفان یعنی نشان دادن خدا در خاک و انسان در آسمان . و اینهمه هذیان از این بابت است که این عرفان معجونی از فلسفۀ یونانی و معارف اسلامی و احادیث قدسی است نه معرفت نفس که منجر به معرفت رب می شود .
15- عیبی در قصّه گوئی نیست ، قرآن غرق در داستان است ولی چرا این حکیمان ما بجای عرفانی کردن قصص قرآن به اساطیر و هذیانهای رومی و یونانی و هندی مبتلایند . و آن قصه های بی اساس را اینقدر اهمیّت می دهند و وقایع قرآنی را که جمله واقعی هستند بی ارزش می یابند .
16- احادیث قدسی و معراج پیامبر مملو از حکایات عرفانی است که بندرت مورد توجه این حکیمان قرار گرفته است ولی در عوض مبادرت به تولید افسانه های خیالی و بی ریشه می کنند .
17- قصه های چخوف و داستایوفسکی و کافکا و هدایت خود ما بسیار حکیمانه تر و عرفانی تر از افسانه های آن حکیمان بزرگ است .
18- اگر قرار باشد حکمت و عرفان را در قصه ریخت همان کاری است که مولانا کرده است که هر کسی در حد خودش برداشتی می کند .
19- این حکیمان اصلاً زمین را در شأن خود نمی دانند و لذا در پشت بام آسمان به جستجوی ارزش هستند . در اوستای خودمان کرۀ زمین یک فرشتۀ حقیقی است . جناب سهروردی که به احیای حکمت ایرانی پرداخته ، چرا از معارف اوستائی بهره نگرفته است و بلکه عاشق تطبیق معارف ایرانی با سمبل های افلاطونی است . آیا این جز حقارت و مالیخولیای هویّت ایرانی است. این ایرانی اهل آذربایجان ، زردتشت و اوستا را رها کرده و بدنبال افلاطون است. لعنت بر اسکندر مقدونی ![4]
فهرست منابع
[1] 📗 سیر و سلوک عرفانی، اثر استاد علی اکبر خانجانی
[2] 📗 الحاقه، ص 49، اثر استاد علی اکبر خانجانی
[3] 📗 مبانی عرفان عملی،اثر استاد علی اکبر خانجانی
[4] 📗 مجموعه مقالات عرفانی، فصل هجدهم، اثر استاد علی اکبر خانجانی


سلام
عرفان حربه اي براي تحقير و توهين به عوام و خودبرتربيني و خودشيفتگي نيست كه اين مذهب ابليس است.